X
تبلیغات
مادمازل ايكس

مادمازل ايكس

(تناقضات معتبر يك ذهن همه منظوره)

خداحافظی رسمی

تصمیم داشتم بعد چندین آپ اخیر اینجا رو بپوکونم. دلم نیامد. خاطره ی سالها وبلاگنویسی و پیدا کردن اینهمه دوست های خوب رو راحت نمیشه کنار گذاشت. انصاف نیست.

خاطره ی پیدا کردن ادمهای زلالی که ندیده بهم اعتماد کردن و دستم رو گرفتن در کمک به بچه های بی سرپرست  و هزار تا خاطره ی ناب از این دست. درسته که شترسواری رو دولا دولا دوست ندارم اما این وبلاگ را همچنان حفظ می کنم.هر از گاهی ورقش میزنم و شیرینی اینهمه روزها رو که باهاتون تقسیمش کردم به جان میخرم.

راست گفتن که دست بالای دست بسیاره.کسی فکرش را نمی کرد وبلاگنویسی جاش را به تکنولوژی دیگه ای بده . هر چیزی در زندگی دوره ای داره و تایمش که سر بیاد منقضی میشه .اما خاطرات چند ساله ی وبلاگنویسی را نمیشه نادیده گرفت.

مرسی بابت کامنتهای خصوصی و مهرتون.باورم نمیشه هنوز هم پس از ماههای مدید که این خونه خاک خورده بعضی دوستان میان و سر میزنن.حس خوبی به آدم میده.اما با اینهمه حوصله و مجال روزانه نویسی برام نیست.

کاش این امکان در بلاگفا بود که مثل فیس بوک کلیپی از چندین سال فعالیتمون رو نشون بده..حس خوشایندی بود اینهمه سال هر روز با شما زندگی کردن.به عشقِ خونده شدن نوشتن و هر خاطره ای رو با شما شریک شدن.روزی اینجا بخش مهمی از زندگیم بود .دوستهای  مجازی را به دنیای واقعی کشوندن و هزار خاطره ی قشنگ دیگه.کسی فکر نمی کرد وبلاگستان روزی گورستان بشه..باید گذشت.

همه ی اینها درس بزرگی به ادم میده.اینکه هر چیزی روزی به سر میاد و تاریخ انقضایی داره.باید راحت پذیرفت و مثل خاطره ای خوب حفظش کرد..گمانم اینها نشونه ی عاقل شدنست. استعداد اداپت شدن با وقایع زندگی و خوشبخت زندگی کردن پیدا کردم.

سخن کوتاه که حرفهای دلم و احساسم به سالها نوشتن را میخواستم بنویسم که خلاصه امروز لابه لای کارها و کلاسهام میسر شد.مترصد موقعیتی بودم که با عشق بیام بنویسم.چون نوشتن همیشه برام حرمت خاصی داشته و داره.

همه تون رو دوست دارم .از یاد نمی برمتون.نه خودتون و نه نوشته هاتون و نه کامنتها و عشقی رو که در قبال نوشته ها بهم دادید. خدا را چه دیدی ,اگه روزی باز هم وبلاگنویسی باب شد پرنفس برمیگردم و خواهم نوشت .اگر هم مجالی دست نداد خاطره ی سالها با شما زندگی کردن رو در کوله بار خاطراتم همیشه نگه می دارم .با عشق و احترام.


مادمازل ایکس




+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 13:26  توسط مادمازل ايكس  | 

تولد مبارکی..


به همین سادگی هشت سال گذشت.تجربه ی شگفت انگیز مادر شدن..

پ.ن: مرسی از تبریکات. کامنتستان را غیرفعال کردم.ببخشید که کامنتها ناگزیر دیده نمیشن..

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 0:25  توسط مادمازل ايكس 

ولنتاین مبارکی !

برام اس داده : وَلِ تایوم مبارک آرزو جان.خوشبخت باشی دخترم.

خانوم مسنی است که برای دلش نقاشی می کشد.کسی هم به او گیر نمی دهد نقاشی از پایه یعنی دقیقا این و آن.جوششی برای دلش یک چیزهایی می کشد و طرح میزند.همه را دوست دارد.همه هم دوستش داریم.توی اس ش یک عالم عشق بود.جدا از املا و تلفظش! کلی مشعوف شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:8  توسط مادمازل ايكس  | 

دوباره نوشتن؟!

چه سخت شده نوشتن روی سینه ی سفید وبلاگ. انگار کلید انداختم توی قفل و اومدم تو خونه ی یک غریبه..

میخواستم نعش این وبلاگ رو از زمین تشییع کنم که کامنت جوجو قلقلکم داد..منم که خوب قلقلکیم.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون یخ بین من و این خونه هنوز آب نشده !

طولانی نوشتن و جزبه جز شرح وقایع اتفاقیه دیگه در حوصله م نمی گنجه.تجربه عکاسی اینروزها لذتبخش ترین بخش زندگی من شده .ازش خواهم نوشت.

تابعد..



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 13:18  توسط مادمازل ايكس  | 

اینروزها..

انگار هر چی سن آدم میره بالاتر , وابستگیش به همسرش بیشتر میشه.حالا همون احساسی رو که

هنگام بلوغ به مامان و بابا داشتم , به پدر دخترک دارم.فکر می کنم همه همینگونه اند.

درسته که سفیدیی که تک وتوک  لا به لای موهام پیدا شده با رنگ پوشونده میشه , اما حفره های خالی

دل و احساس ادم با این چیزها گول نمی خوره.با موهای رنگ شده و صورتی که چند سال از سن واقعیت

جوانتر به نظر میرسه باز هم ضرورت ابراز عشق از جانب یکی ضروریه.

دل رو نمیشه گول زد.دل از جنس خاک نیست.دل , خاکی نیست.به عشق زنده ست.به گرمای حرفهای

کسی که بهش حس دوست داشته شدن رو بده.اینروزها حال دلم خوبه..


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 11:48  توسط مادمازل ايكس  | 

وارونه ها..

به طرز عجیبی دلم برای بچه های پرورشگاه تنگ شده.مدیریت جدید زیاد مایل نیست با بچه ها ملاقات بشه.مدیر سابق از دوستان خوبم شده بود (هست) و راحت میشد بچه ها را دید.

مدیر جدید خانوم بازنشسته ایست که سالها سابقه ی کار در سازمان بهزیستی رو داره.زیادی جدیه و دیسیپلینش با اینکه زن مهربانیست مهربونیش را تحت الشعاع قرار میده.شاید هم نمیخواد مثل مدیرقبلی به خاطر دفاع از چند تا بچه بی سرپرست میز مدیریت را از دست بده .

گاهی صبح ها که با بوسه و نوازش دخترک را بیدار می کنم به این فکر می کنم اون چند تا بچه ی کوچولو و بی پناه بی تجربه ی چنین حس خوبی از نوازش و حمایت چشم باز میکنن,محبت دریافت نمی کنن که وقتی بزرگ شدن بازخوردش به اطرافیانشون برسه و هیچ کسی نیست که هر روز صبح بهشون یادآوری کنه که چقدر عاشقشونه.

دنیا خیلی بی رحمه.بی رحمه و از هر کران ناپیدا ونامرد.خیلی چیزها باید یادبگیرن.هنر زندگی کردن.هنر مدیریت کردن.هنر عشق ورزیدن و هزار تا درس زندگی دیگه.اما در کوران زندگی تنهایی و سرسختی را تجربه میکنن و افسوس که خیلی هاشون میتونن تحت سرپرستی قرار بگیرن اما سازمان بهزیستی شرایط بسیار سختی برای به فرزندخواندگی گذاشته تا از عهده ش بر نیان واگر بیان به سختی کودکی رو به این خونواده ها میسپره.

دلیل این سخت گیری ها عشق به این بچه ها نیست! دلیلش حمایت اندک مالی دولت از سازمان بهزیستی ست و ماهیانه ای که برای هر یک از اونها مقرر شده , داستان های تلخ و واقعی از دنیای کبود این بچه ها فراوانه و افسوس که کاری جز کمک های اندک نمیشه براشون کرد..

دلم برای امیرحسین صفائیه خیلی تنگ شده.امروز چندمین صبحه که وقتی چشم باز کردم چشمهای درشت و غمگینش خیره نگاهم می کرد.نمیدونم بیماری پدرش بهتر شده یا نه ,نمیدونم پدرش پذیرفته امیرحسین فرزند خودش هست ونه برادرزاده اش یا نه ,نمیدونم به جواب آزمایش دی.ان.ای و تمام شواهد ایمان اورده که پدر این پسرک هست و به این سیاهی خاتمه داده یانه و از مادرش بی خبرم که طبق گفته ی مددکارها از زور فقر و بی پولی وترس از طلاق امیرحسین را سپرده به پرورشگاه..

پووووف.اول صبحی این افکار تو مخیله من چکار میکنن, دخترک با یک جفت چشم سیاه و کنجکاو خیره شده به من و لپ تاپ, میگه مامان بوس امروز صبحم؟!..بهش لبخند میزنم...کسی در من نجوا میکنه امیر حسین صبح هر روز با بوسه ی کی راهی مدرسه میشه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 7:44  توسط مادمازل ايكس  | 

درها را تخته باید کرد..

به خودم میگم چرا این وبلاگ رو تعطیل نمی کنم؟ در واقع نعشش روی زمین مونده و انگار دلم نمیاد درش رو تخته کنم.هر چیزی دورانی داره در زندگی و عمر و هیجانات وبلاگنویسی هم سر اومده .نه برای من , بعضا حتی برای وبلاگ های حرفه ای که پای ثابت نوشته هاشون بودم.انگار کیفیت اغلبشون خیلی پایین اومده و دلیلش هم واضحه.به هرحال ترجیح میدم فعلا نعش این وبلاگ روی زمین بمونه تا اینکه تشییعش کنم !

; )


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 8:13  توسط مادمازل ايكس  | 

از فرامرز اصلانی..

بی تو خموشم

با که بجوشم؟

جفتِ تنم تو


خسته و عریان

پیش غریبان

پیرهنم تو


گرمیِ خانه

شور ترانه

متنِ غزل تو


شعر و سرودم

بود ونبودم

قند و عسل تو


نغمه ی سازم

محرم رازم

از روز ازل تو


نغمه ی سازم

محرم رازم

از روز ازل تو.......




+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 14:31  توسط مادمازل ايكس  | 

شعری از زنده یاد حسین پناهی



من از این می ترسم
که دوست داشتن را
مثل مسواک زدن بچه ها
به من و تو تذکر بدهند !



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 22:44  توسط مادمازل ايكس  | 

در ستایش دورویی ها..

فرصت طلب بودن و ناسپاسی انسانها حیرت انگیز است.با خودت فکر میکنی این ادمهایی که اینقدر ناسپاس و بی ملاحظه اند همونهایی هستند که وقتی دستشون زیر سنگه انقدر خوب فیلم بازی میکنند که باورت شه اونها تو رو برای خودت میخوان نه برای اونچه که میتونن از طریق تو بهش برسن؟؟با خودت فکر میکنی چرا هالیوود این استعدادهای درخشان رو کشف نکرده؟؟

تنها راه مقابله برای اینکه در برابر اینهمه دورویی نابود نشی اینست که یادت بمونه اینروزهای تلخ رو.روزهایی که دلت میسوزه برای صداقتی که نثار این ادمها کردی.اینجور وقتهاست که به درک متفاوتی از معنای گذشت وانتقام میرسی.اینکه گاهی لذتی که درتلافی کردن هست در بخشش نیست.از اونجایی که دوست دارم هر چیزی رو پیش از مرگ تجربه کنم , یکبار هم این راه رو انتخاب می کنم.شاید مسیر میانبری باشه برای رسیدن به آرامش.دور کردن ادمهایی از زندگیت که جز دردسر و دست نیاز به سوی تو هیچی برات ندارن./




+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 20:24  توسط مادمازل ايكس  | 

مطالب قدیمی‌تر